محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3587
تاريخ الطبرى ( فارسي )
« اما بعد ، امير مؤمنان را كه خدايش گرامى بدارد خبر مىدهم كه شبيب نزديك مداين است و آهنگ كوفه دارد ، مردم كوفه در جنگهاى بسيار از نبرد وى ناتوان ماندهاند كه در همه جا اميرانشان را مىكشد و سپاههايشان را مىشكند ، اگر امير مؤمنان صلاح داند كه مردم شام را سوى من فرستد كه با دشمن مردم كوفه نبرد كنند و ولايتشان را بخورند چنين كند و السلام . » گويد : وقتى نامهء حجاج پيش عبد الملك رسيد سفيان بن ابرد را با چهار هزار كس سوى وى فرستاد . حبيب بن عبد الرحمان حكمى را نيز كه از مردم مذحج بود با دو هزار كس فرستاد . گويد : مردم كوفه نيز براى رفتن سوى شبيب آماده مىشدند و نمىدانستند سالارشان كيست . مىگفتند : « فلان يا فلان را مىفرستد . » حجاج كس به طلب عتاب بن ورقا فرستاد كه پيش وى آيد . وى همراه مهلب بوده بود و جزو سپاهى كه بشر بن مروان به سالارى عبد الرحمان بن مخنف به مقابلهء قطرى فرستاده بود سالارى سواران كوفه داشته بود . عبد الرحمان دو ماه بيشتر سالار سپاه نبود كه حجاج به ولايتدارى عراق آمد و عبد الرحمان از پس آمدن وى به ماه رجب و شعبان سالار بود و در آخر رمضان قطرى او را بكشت و حجاج عتاب بن ورقا را سالار سپاه كوفه كرد كه سالارشان عبد الرحمان كشته شده بود و به دو دستور داد كه مطيع مهلب باشد و اين بر عتاب گران آمده بود و ميان وى و مهلب كدورت افتاده بود و عتاب به حجاج نوشته بود كه وى را از سالارى سپاه معاف دارد و به نزد خويش برد و چون نامهء حجاج به دو رسيد كه بيايد ، از اين خرسند شد . گويند : حجاج بزرگان كوفه و از آن جمله زهرة بن حويه سعدى از طايفهء بنى اعرج و قبيصة بن والق تغلبى را پيش خواند و گفت : « به نظر شما كى را سالار اين سپاه كنم ؟ »